قلعهنویی تو بمان؛ ما یک چیپس و پفک از زندگی جلوییم!
باز همان همیشگی. نود دقیقهای که در آن همان نشانههای آشنا دوباره جلوی چشممان رژه رفتند: «ترکیبهای تکراری، اصرار به بازیکنانی که تاریخ مصرفشان در حال پایان است، جوانهایی که باید آینده تیم ملی باشند و هنوز در حاشیهاند، بازی شلخته و ذهنخراش و تیمی که انگار هر مسابقه را بدون نقشه شروع میکند و با توضیح تمام میکند. موج انتقاد هم دوباره راه افتاد؛ همان حرفهای همیشگی، همان پاسخهای همیشگی، همان دیوار قدیمی».
عجیبتر از بازیهای تیم ملی و باختهایش، رفتار امیر قلعهنویی است. هرچه تیم ملی بیشتر از دست میرود، او محکمتر به نیمکت میچسبد. هرچه بازی بیبرنامهتر میشود، توضیحها مطمئنتر میشوند. هرچه انتقادها بیشتر میشود، انگار دیوارهای قلعه بلندتر میشوند. دیگر قصه فقط جوانگرایی نکردن نیست. قصه نوعی اصرار عجیب به ادامه دادن است. انگار قرار است بالاخره یک روز یک جایی، چیزی اتفاق بیفتد که تمام این سالهای فرسوده را یکجا توجیه کند. اما فوتبال با «یک روز» قرارداد ندارد. فوتبال امروز را میبیند. و امروز تیم ملی بیشتر از آنکه شبیه تیمی در حال ساختهشدن باشد، شبیه ساختمانی است که سالهاست داربستهایش را باز نکردهاند.
مشکل اینجاست که ما دیگر حتی انگیزه نقد کردن هم نداریم. نقد وقتی معنا دارد که طرف مقابل، احتمالاً جایی در آن سوی نقد ایستاده باشد و بخواهد چیزی را تغییر بدهد. وقتی پاسخ هر انتقادی از قبل آماده است، وقتی خبرنگار معترض میشود «دشمن»، وقتی برای اثبات خوب بودن تیم، تأیید خبرنگار ازبکستانی هم به کارنامه اضافه میشود، دیگر چه میماند جز یک دور باطل؟ یک طرف میگوید تیم خوب نیست؛ طرف دیگر میگوید چرا، خوب است. یک طرف میگوید جوانها را بیاور؛ طرف دیگر میگوید جوانگرایی کردهایم. یک طرف میگوید فوتبال نقشه ندارد؛ طرف دیگر از آمار و مالکیت و موقعیت حرف میزند. و وسط این دعوا، خود فوتبال آرامآرام از اتاق خارج شده است.
قلعهنویی در این وضعیت شبیه قماربازی شده که چند دست پشت سر هم باخته، اما به جای بلند شدن از میز، اسکناس بعدی را روی همان خانه میگذارد. نه از سر شجاعت؛ از سر اینکه دیگر نمیخواهد بپذیرد میز بازی علیه او چرخیده است. خطر قمار همیشه باختن نیست. خطر اصلی آن لحظهای است که بازنده برای جبران باخت قبلی، ریسک بزرگتری میکند. تیم ملی هم انگار به همین نقطه رسیده، نقطهای که هر بازی بعدی نه برای ساختن آینده که برای نجات تصمیم قبلی انجام میشود و این تفاوت کوچکی نیست. تیم ملی نباید قربانیِ ضرورت اثبات درست بودن یک انتخاب شود.
بیرون از فوتبال هم زندگی چندان فرصت شوخی ندارد. دلار از ۲۵۳ هزار تومان گذشته و مردم دارند قیمتها را نه با ماشین حساب که با حذف کردن آرزوهایشان اندازه میگیرند. بعد ما آمدهایم و از مردم انتظار داریم با همان هیجان سالهای دور بنشینند پای تلویزیون و برای یک تیمی کف بزنند که حتی نمیداند قرار است فردا چه شکلی باشد. شاید برای همین است که شکست و مساوی و برد دیگر آن معنای سابق را ندارند. مردم فقط نتیجه فوتبال را نمیبینند، آنها حال خودشان را در فوتبال جستوجو میکنند. وقتی زندگی هر روز چیزی را از آنها کم میکند، حداقل انتظارشان از تیم ملی این است که چیزی به آنها اضافه کند: «امید، هیجان، غرور، یا حتی یک شب خوش. نه اینکه همان آشفتگی بیرون را، با پیراهن تیم ملی، دوباره جلوی چشمشان بگذارد اما فعلا مردم دلخوشند به افزایش 300 هزار تومانی کالابرگ. رقمی که اقلا ما را ماهی یک چیپس و پفک از زندگی جلو میاندازد».
الان دیگر مسئله فقط این نیست که قلعهنویی جوانگرا هست یا نیست. مسئله این است که این همه اصرار برای ماندن، قرار است به کجا برسد؟ جام ملتها؟ یک نتیجه خوب؟ یک برد بزرگ؟ یک نسلسازی که هنوز نشانههایش را نمیبینیم؟ و اگر همه اینها قرار است روزی اتفاق بیفتد، چرا امروز هیچکس نمیتواند تصویر روشنی از آن روز نشانمان بدهد؟
قلعهنویی بماند؟ اصلاً بماند. مگر نیمکت تیم ملی ارث پدری کسی است که رفتنش را جشن بگیریم و ماندنش را عزاداری؟ بماند و با مهدی تاج، کنار هم تا انتهای این سراشیبی بروند. بروند تا هرجا که خودشان صلاح میدانند. شاید دست بعدی برنده شد. شاید یک مسابقه، یک تورنمنت، یک اتفاق، همه چیز را برگرداند. فوتبال از این معجزهها کم ندارد. اما قمار یک لحظه ترسناک دارد. لحظهای که قمارباز دیگر برای بردن بازی نمیکند، برای پس گرفتن باختهای قبلی بازی میکند. آنجا دیگر میز، میز قمار نیست. چالهای است که هرچه بیشتر در آن دست و پا بزنی، پایینتر میروی. قلعهنویی تو بمان. تاج هم بماند. ما هم فعلاً با همان ۳۰۰ هزار تومان کالابرگ سرمان را گرم میکنیم. شاید ماهی یک چیپس و پفک از این زندگی لعنتی جلویمان بماند.



